مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
32
خاطرات و خطرات ( فارسى )
دابشليم حكيم هم بمدلول اين شعر عمل نميكرد ، مكرر راه محبس را پيمود و كتاب كليله و دمنه را نوشت . اگر شه روز را گويد شب است اين * ببايد گفت اينك ماه و پروين تقرب به سلاطين فنونى دارد پدر اتابك ، آقا ابراهيم آبدار شاه بود ، در مجلس اگر سر قليان حاضر بود از سوزاندن كبريت منع ميكرد . وقتى پنجاه پنجهزارى طلا بالاى رف اطاق آبدارخانه گذارده بود و مدتى گذشته ، خاك روى آن نشسته ، در موقعى كه ناصر الدين شاه به آبدارخانه آمده بود ، پائين آورد ، پيش شاه گذارد كه اين پيشكش فلان است ، فلان روز تقديم كرده است . فرمودند نگاهدار ، همينطور بالاى رف مانده بود . به اين لطايف الحيل اظهار امانت ميكردند و هزارها اشرفى ميبردند پسرش ميرزا على اصغر خان بذال بود ، اگر ميگرفت ميداد . ليكن از پدرش بذلى نشنيديم . مردى بىسواد و عامى بود اما پشتكار داشت و خيرخواه مينمود ، بيشتر ادارات دربارى در اختيار او بود . تحصيل فارسى و عربى آنمقدار كه قبل از مسافرت نوشتن و خواندن آموخته بودم مقدار نالايقى بود ، مىبايست تكميل كرد . روزى در خدمت پدرم بودم ؛ ميرزا سليم خان مستوفى تلگرافخانه حضور داشت ، بعسرت تكلم ميكردم . گفت از چند دريا گذشتهاى ؟ گفتم يكى . - گفت : اگر از دو دريا گذشته بودى فارسى را به كلى فراموش ميكردى . چندى نزد ميرزا ناصرى شيرازى با نوار سهيلى و چندى نزد ميرزا الفت اصفهانى به خواندن نظم و نثرى از گلستان ، بوستان و غيره صرف وقت شد . اساسى نداشت ، هر دو شاعر ديمى بودند كتاب شيمى صنيع الدوله اخوى را ميرزا الفت براى من نوشت كه دارم . مرحوم ميرزا عبد الغفار نجم الدوله جناب قندهارى را كه از ادبا بود معرفى كرد ، در دار الفنون اطاقى معين شد ، من و اخوى محمد - قليخان نزد او صرف و نحو عربى خوانديم . چندى هم بمطالعهء مختصر گذشت و مختصر بود . جناب شروع كرد از مصدر كه اصل كلام است و از وى نه وجه باز ميگردد الى آخر . اخوى پى به مقصود نميبرد و من بقوهء آلمانى ملتفت بودم كه مصدر كدام است و از وى نه وجه باز ميگردد يعنى چه ، با فارسى تطبيق مىكردم اخوى ملتفت ميشد . بنا شد عباسعلى خان مهندس براى اخوى حساب بگويد ، روز اول مراتب شمار را به ميليون رساند . قابل هضم نبود . من خواهش كردم در به دو امر از هزار تجاوز نكند تا تصور صحيحى از عدد حاصل شود . خيلى چيزها نداريم ، معلم هم نداريم . سعى در عنوان است ، كتاب اول را نفهميده كتاب دوم را شروع ميكنند كه دل اولياى اطفال خوش بشود كه ماشاء اللّه فرزندى كتاب دوم مىخواند ، كتاب اول را نفهميده . همين برخورد مرا واداشت صرف و نحو فارسى را بنويسم و بعدها در مدارس تداول بدهم . روزى كدخداى رستمآباد به اطاق درس من آمد ، كاغذى به خط لايقرء به من داد كه بخوانم ، نتوانستم ، گفت نان مخبر الدوله را حرام كردى ، به مناسبت آن صحبت بعدها قطعهاى ساختم كه به كار مدارس بخورد . كودكى بود سن او ده سال * پدر از درس و مشق او خوشحال پيرمرديش بود همسايه * كه ز خواندن نداشت او مايه داد روزيش نامهاى در دست * كه ببين اندرين چه به نوشته است نامهاش را بخواند كودك زود * كه به خواندن دلير و چابك بود گشت از نامه پير چون آگاه * گفت بادا خدات پشت و پناه پى تحصيل خود بگير امروز * كه شوى بر مراد خود پيروز من نكردم ز روى نادانى * حاصلم نيست جز پشيمانى وقت تحصيل رفت از دستم * حال محتاج كودكى هستم جناب قندهارى خداوند رحمتش كند ، اگر اطلاعاتش از ادبيات زياد بود اسلوب تدريسش كامل نبود . صرف و نحو مخصوص براى ما ترتيب داد كه بهرهء وافى در اقل مدت برده باشيم و